على اكبر دهخدا
1104
امثال و حكم ( فارسى )
عصا برگرفتن نه معجز بود * همى اژدها كرد بايد عصا غضايرى . عصاى پير بجاى پير از مجموعهء امثال فارسى طبع هند . عصائى شنيدى كه عوجى بكشت * ( جوى بازدارد بلائى درشت . . . ) سعدى . نظير : يك كلوچ پنبه هم آدم ميكشد . يكدست خير است يكدست شر . عضوى ز تو گر دوست شود با دشمن * دشمن دو شمر تيغ دو كش زخم دو زن ( اين پند نگاهدار هموار اى تن * بر گرد كسى كه يار خصم تو متن . . . ) رونى . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود . عطارد مشترى بايد متاع آسمانى را * ( مهى مريخ چشم ارزد چراغ آنجهانى را . ) مولوى . عطا گرچه اندك دهد پادشاه * به بسياريش كرد بايد نگاه نظير : هرچه از دوست ميرسد نيكوست . اسب پيشكشى را بدندانش نگاه نمىكنند دوست مرا ياد كند يك هل پوچ . عطاى بزرگان ايران زمين * دوتا بارك الله است يك آفرين . رجوع به : از بارك اللّه . . . ، شود . عطاى بزرگان چو ابر بهار * به جائى ببارد كه نايد به كار . عطايش را بلقايش بخشيدم . نظير : قوت الحاجة خير من طلبها الى غير اهلها . عطاى كريمان بود غير ممنون * ( كريمانه بخشى و منت نخواهى . . . ) سوزنى . رجوع به . آفة السماح . . . ، شود . عطر از عود آنگهى آيد كه بر آذر نهيم * ( تا بدين دلق اى برادر در سنائى ننگرى . . . ) سنائى . نظير : عود بر آتش نهند و مشك بسايند . سعدى . عطسهء كسى يا چيزى بودن . شباهتى تام به او داشتن . مثال : و در معنى سالارى اين احمد مردى شهم بود و او را عطسهء امير محمود گفتندى و به دو نيك بمانستى ابو الفضل بيهقى . جبههء زرين نمود طرهء صبح از نقاب * عطسهء شب گشت صبح خندهء صبح آفتاب . خاقانى . عمر تو چيست عطسهء ايام جانستان * بس تن مزن كه عطسه سبكتر گذشتنى است . خاقانى چرخ بهرسان كه هست زادهء شمشير او * گربه بهرحال هست عطسهء شير عرين . خاقانى . بر حسودت كه عطسهء ديو است * صبحدم خندهء بلارك تست . خاقانى . مى عطسهء آدم شده يعنى كه عيسى دم شده * داروى جامجم شده در دير دارا داشته ( ؟ ) . خاقانى .